تبليغاتX
sabzineh

sabzineh

خاطرات و حرفها

تواز باران طرف خیسش را دیده ای و من   باراراراراراراراراراراررا

دلم برایش تنگ شده اما بر نمی گردم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 17:33  توسط ستاره شکوهی  | 

سلام

می خواهم این وبلاگ را حذف کنم کسی نظری ندارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 11:45  توسط ستاره شکوهی  | 

سلام

من اكنون در آستانه بريدن گاهي خيلي افسرده مي شوم اما نه مثل سابق در عين حال دو چيز دواي درد هاي من است وبه من چنان آرامش مي دهد كه همه دردي را كه از هجران ميكشم مي توانم تحمل كنم.

اول آياتي از قرآن

دوم دمي به سر بردن در طبيعت

زير نور ماه كنار درختان در شب انگار همه زنگارهاي وجودم پاك مي شود و از همه چيز تهي مي شوم

از همه رنجها و تنهاييها وقطعا جهالت خودم

معتقدم همه رنجها ي ما ناشي از ناداني ماست واگر كمي عالمتر بوديم آنقدر رنج نمي كشيديم.

دامن طبيعت همه كمبودها را جبران مي كند و انسان را پرمي كند.ابتدا خالي وانگه پر

ادامه داستان پيرزن از اين قرار بود كه  من از كنارش رفتم راستش كنار او را دوست داشتم چرا كه مرا دوست داشت اما چاره اي جز رفتن نداشتم. وبعد همه آشنايي ما به جايي رسيد كه گاهي به او سر بزنم وبرايم چايي بريزد و داستانهاي تكراريش را بارها تعريف كند. او فوق العاده مغرور است واجازه اينكه به او لطفي كني بدون جبران نمي دهد.گاهي برايش زنگ ميزدم باد  ناسزا را ميشنيدم كه چرا آنقدر بيوفا هستم اما دعوايش چنان در نظرم شيرين مي نمودكه گاهي دلم براي    انها تنگ ميشد. خانه اي با دوستي گرفتم ومدتي را باا و زيستم وبعد مجبور شديم جدا شويم ومن در خانه تنهايي ساكن شوم. البته اين جدايي را من برگزيدم ظاهرا كسي كه به همه چيز پايان مي دهدبايد من باشم)مدتي از پيرزن خبر نداشتم در حالي كه ديگر نمي خواستم همخانه اي داشته باشم در آن خانه تنها زندگي كردم. اما من آنقدرها هم منزوي نبودم زيستن با چند نفر بد جوري عادتم شده بود .در آن خانه سا عتها تنها مي ماندم وتنهايي را دوست دارم اما نه به مدت طولاني.كسي نبود به من سر بزند وعشقم گاهي با اصرار  خودم تماس مي گرفت  خب يك زن دوست دارد قبل از خواستن به او داده شود ومن واقعا نمي توانستم براي لحظه هاي تنهايي كه حق من نبود از او خواهش كنم.

من آن تنهايي را به خاطر او تحمل ميكردم اما او به همه عالم وآدم مي انديشيد جزمن   قطعا به من هم مي انديشيد چون وقتي به اوگفتم كه مي روم،  چند روزي خودش را در خانه زنداني كرد .ووقتي رفتم مسافرت آمد در شهر مجاورمن

باري در حسرت صحبت با او مي سوختم و او نبود تا به حرفهايم گوش دهد من در زندگيش چه بودم؟

كسي كه همراهش بود و همه ناراحتيها را شريكش اما هيچ حقي نداشت

بگذريم گذشتن از همه عشق به او وعشق او كاري شاقي است تا اينكه وقتي روزي در خانه از شدت دلتنگي نمي دانستم براي كه زنگ بزنم به يادپير زن افتادم و او ازشنيدن صدايم پر در آورد وگفتم خاك بر سرت ستاره كه مي تواني آدمي را انقدر شاد كني وحالا ماتم گرفته اي؟مي دانيدچه گفت همان داستانهاي تكراري در مورد خواستگاري پسر خاله بعد از مرگ شوهرش .حسرتي كه در صدايش بود و غمي كه در كلامش بود  برايم نا آشنا نبود من هم همانقدر تنها بودم  گفت كه اشتباه كرده و كاش تنها نمانده بود به خاطر پسرش كه حالا هفته اي يكبار به او سر بزند.

 در آن لحظه غم من با داغ او هم فركانس شد و تشديد اتفاق افتاد  خودم را ديدم در لحظات تنهايي ام وقتي كه پير شده ام و مشغول گريه هاي  ساعتي مدام كه چرا كسي را دوست داشتم كه خودش را به جاي همه مي گذارد به جز من  وچرا بايد انهمه تنها باشم با وجود علاقه اش.

اين جرقه اول و جرقه دوم كتاب باربارا بود او نمي توانست با من باشد پس رابطه ما معنايي نداشت.

من عشقم را بعد از شش سال احساس عاشقانه ناب رها كردم وگفتم بايد با من ازدواج كني.مي دانستم كه نميتواند. حالا هم هر روز به اين وبلاگ سر مي زند.  مي دانم. اينجا هم بي انصافي است چون او از من خبر دارد ومن نه.

اما از او گله دارم كه هميشه خودش را سانسور كرد. اما آنقدر جوانمرد بود كه از من سوؤ استفاده نكند او واقعا مرا دوست داشت ومن مديون او هستم چرا كه همه شناخت از زندگي را در كنار او كسب كردم.واميدوارم او مرا درك كند هرچند كه خودش به من گفت رفتن حق من است او درك بالايي داشت ومن از اينكه كنارش بوده ام هرگز پشيمان نيستم و روزي داستان عشقم را خواهم نوشت.

شمه اي از داستان عشق شور انگيز ماست    

 اين حكايتها كه از فرهادو شيرين كرده اند

 

خوشحال مي شوم نظر شما رابدانم.

بدرود دوستان عزيز

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 12:21  توسط ستاره شکوهی  | 

براي  پسر هاي احمقي كه عشق ما درشان هستند

 

بار  باربارا مي گويد: اگر مي خواهيد مردي  بگذار د و برور به او بگوييد كه مي خواهيد با او ازدواج كنيد و از او بچه درا شويد با چنان سر عتي پا به فرار خواهد گذاشت كه با ورتان نمي شود.

در وبلاگ يكي از دوستان در باره عشق شيرين و فرهاد وتضاد آن با جامعه امروزي خواندم.باري عشق شيرين وفرهاد نمي تواند به ما درسي بدهد چرا كه يك افسانه عشقي است اشتباهي كه در سرشت همه ما نهفته است اين است كه در يك فضاي آرماني به سر مي بريم و مي خواهيم از آنچه برايمان زيباست تقليد كنيم.

اين اشتباه بيشمار دختران اين مرزو بوم است آنها خود وسيله سوء استفاده را فراهم كرده اند، با آن عشق هاي مزخرفشان كه كفش و كلاه يارو ومدل مويش دلشان را ميبرد.  آنها كه جنم پاكي دارند چند صباحي شيفته مي شوند اي بسا سالها به خاطر  يك حسرت باطل مي سوزند كه چه  بله چشمهاي يارو هيجاني است و شور ميدهد.و انها كه  اصالتي ندارند باري به هر جهت با چند تايي مي چرخند و چنان درخلا عاطفي به سر مي برند كه نمي دانند تستسترون چه كسي را بالا ببرند.؟

من در  كنار پيرزني زندگي مي كردم كه تنهاي تنها بود سالها پيش شو هرش را از دست داده بود ايا او كسي را نداشت؟چرا پسر نازنيني را داشت كه وقتي در 40 سالگي بيوه شده بود با وجود خواستگاران به خاطر او ازدواج نكرده بود. پيرزن ساعتها گريه مي كرد و من به عنوان يك غريبه اشنا گاهي به درد دلش گوش ميكردم او ساعتها منتظر تلفن پسرش مي شد اما تنها نصيب او  زنگهايي بود كه در روز جمعه زده مي شد تااو را براي چند ساعتي به خانه ببرند كه با خاطر حضور ما گاهي جمعهاي مي گذشت و كسي به دنبالش نمي آمد. پسر عشق پيرزن بود و اين عشق از چشمهاي من پنهان نمي ماند .او كه روزها را صرف نگهداري نوه اي كرده بود كه حالا خود بچه داشت در حالي كه خانه آنها تنها چند گوچه آنطرفتر بود حالا تنهاي تنهاي وبيكس مانده بود .وچه كسي تنهاييش را درك مي كرد  جز من؟

باقييقصه را در روزي ديگر بخوانيد

قربانتان

بدرود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 19:43  توسط ستاره شکوهی  | 

حالا ميان آويزاني خودم سر در آورده ام

وبا آواز خوانيهاي يك  درخت 

تورا شكوه  زمين سبز مي كند

مرا خودم

از ميان خودم متولدشدم

و آنرا دور انداختم

كنار پوزخندهاي همه ديوارهاي تنها

يخ زدم

دستهايت      يم          

را بوسيدم

حسرت ساعتها آغوش      دمي برايت

گشودي

گور گرم

خاكها باريدند

 

شعر بر اجزايم جاري شده است.راستش سخت است عاشق باشي و بخواهي دل بكني اما من همه چيز را در اين دنيا بايد بچشم .كه كسي از من جدا شود وازاو جدا شوم كه با او يكي باشم.

 راستش گفتم اگر عشقي وا قعي باشد و اگر پيوستن سر انجام باشد من نبايد  حرصش را بخورم آنهم بعداز سالها تلاشي كه كردم.نخواستم او براي من باشد بلكه خواستم خودش باشد وحالا آرامم آرامتر از نبض يك مرده

كسي مي گفت عشاق وا قعي در اين دنيا به هم نمي رسند و اگر هم رسيدند مدت كمي با هم خواهند بود

اصلا به درك  

اما وجود من همچنان آرام و عاشق است و راستش كمي دلتنگ   اما او نخواست مزه  مبارزه را بچشد ترجيح داد تا خودش نباشد و ديگران را راضي كند.

شايد هم اين بزرگي باشد آنچه كه من قطعا نيستم و در وهله اول خودم بوده ام

خود خواه؟      قطعا نه     من براي ديگران در مورد تواناييهايشان تصميم نگرفتم آنها بايد خودشان گليمشان را از آب بكشند

اما او هميشه برايم تصمييم گرفت       گله دارم در حاليكه من حلاليت طلبيدم واو نه

و هيچ وقت هيچ چيز برايم ننوشت

به درك

باور نمي كند بتوانم بروم   اما من ميروم بدون هيچ كس ديگري يا يار ديگري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 11:55  توسط ستاره شکوهی  | 

دیگر کسی خیال مرا بر نمی زند   بر شیشه های خواب تلنگر نمیزند

حتی به ناشیانه ترین کارهای من      چپ چپ نگاه می کندو غر نمی زند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 19:44  توسط ستاره شکوهی  | 

ستاره ای که نیست شد

آ یا ستاره ها همیشه تنها بوده اند؟ در آن آسمان سیاه؟

قطعا  نه یکی از تجربیات خودم را با شمادر میان می گذارم     یک بار با یک دوربین نجومی ستاره ای را به ما نشان دادند یعنی ما هم دیدیم    ستارهایی را که دو تا بو دند وما آنها را تک میدیدیم با چشمان غیر مسلح. زوج آن ستاره ای پنهان بود.

در آن موقع تصمیم گرفتم کنار او به عنوان یک زوج پنهان بمانم  اما حالا رفته ام      می گویم: نگرانم برایت میگوید :چرا؟   _من دیگر نیستم            _می گوید تو هستی   ـنه من نیست شده ام

باورتان می شود؟ستاره ای که نیست شد

خودم هم باور نمیکنم  برای همین هم مجبورم فعلا  چیزهایی را برایتان بنویسم که خودم هم نمی فهمم در کجاست

به زودی مرا رصد می کنید

امروز توی این خرابشده شهر کمی دلم آرام گرفت یک آدم دیدم باورتان میشود؟یک آدم

می شود یک آدم دیگر هم خودش را به من نشان دهد؟

منتظر می مانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 20:39  توسط ستاره شکوهی  | 

نه  به ابر   

نه به آب

نه به اين  آبي آرام بلند

 من مناجات د رختان را  هنگام سحر

نفس پاك شقا  يق را با كوه

 رقص  عطر گل يخ را با با د

همه را مي بينم مي شنوم

                                                من به اين جمله نمي انديشم

                                                                     به تو ميانديشم                                                     

سلام  شايد بهتر بود خودم شعر مي گفتم اما از آن فراريم هرچند كه شعر مرا عاشقانه در بر ميكشد و مي توانم با آن زندگي كنم.

ديروز فيلمي ديدم از آقاي مجيد انتظا م زاده  نمي دانستم كارگردان ان در همان جا حضور دارد فكر كردم جايزه اي  چيزي برده وتازه اين فيلم اولين فيلم ايشان بود.از همان فيلمهايي كه آدم مي گويد من هم مي خواستم آنرا بسازم.

داستان دختري بود كه با طبيعت و درخت حال مي كرد فيلم زيبايي بود اما كمي برهنه

 آن دختر من بودم كه در آب انگار معاشقه ميكند( من به راستي در اين كوير عاشق آبم)شبي او بر خاست و با درختي كه قرار بود روز بعد قطع شود خوابيد     برندگي اين فيلم وصراحتش مو را بر تنم سيخيد.باور كنيد آن دختر من بودم.

همان روز در قلبم آخرين وداع را با معشوقم به خاطر بد قولي اش كردم.وچند لحظه بعد بدون هيچ قرار و يا اطلاعي او در مقابل من سبز شد. اما راستش ديگر گول نمي خورم.كه در لحظه هاي بي باور يك دفعه مي بينمش.به او لبخند زدم البته لبخند ژكوند از انها كه بسيار شماتت بار است.

ديگر تحمل ندارم كه او آنقدر مرا خواسته باشدو قدمي بر ندارد.اما من هميشه عشق او را باور داشته ام وقتي كه آنقدر غمگين  نگاه كرد و با زبان بي زباني گفت كه معذور است.

ديوانه ام مي خواند ومن مي گفتم:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي     عشق داند كه در اين دايره سر گردانند

وقتي گفتم مي خواهم بروم گفت عاقل شده اي؟ چه كسي نميداند كه عقل زير مجموعه عشق است؟ خب برود بفهمد

لازم است درباره نام كاربري ام تو ضيح دهم  دراما

اما باشد براي بعد

دوستتان دارم

خدا نگهدار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 12:18  توسط ستاره شکوهی  | 

سلام

اما از چه حرف بزنم؟ از اینکه وقتی می خواهم حرف بزنم حتی شما هم سر نمیزنید؟

باید درباره درامار حرف می زدم درامار کیست؟معشوقه سوم پیکاسو  در حالی که پیکاسو شروع محبوبیت و مشهوریت را با او داشت .او تا اخر عمر ازدواج نکرد و پیکاسو چهار سال قبل از مرگ انگشتری را برای او پست کرد که در آن خاری هنگام دست کردن انگشت را می خراشید.

دورامار مخفف تئودرا مارکوویچ است که او خود برای خود  بر گزید.

آیا عشق نا فرجام سر نوشت همه زنان خوب و بر گزیده است؟نمی خواهم امیلی دیکنسون باشم

نمی خواهم فروغ باشم نه درامار  نه دختر دیکنز  نه حتی سیمون  دبووار

چرا زنان باید تا ابد سو خته یک عشق با شند؟

چگونه می توان از شهود قلب گذشت؟از همه لطافتی که از قلب ما تا قلب یک محبوب خط می کشد؟

من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟     

سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر   دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 19:55  توسط ستاره شکوهی  | 

سلامي  به گرمي خورشيد

من در درستي آنچه اتفاق مي افتد ترديد ندارم

و در لحظه هاي سر شار از غم و اندوه آنرا حس مي كنم

عاشق شدن و از دست دادن

بهتر از هرگز عاشق نشدن است

                                                                                                               آلفرد  تينسون(نقل از مجله روانشناسي)

به طلاق مي انديشيدم به اين جمله بر خوردم:طلاق و يا قطع رابطه به معناي  شكست در روابط نيست صرفا يك نتيجه است . پريدن در گرداب زندگي و  تجربه كر دن تلاطم آن  بهتر از آن است كه از ترس غرق شدن  كنار بايستيم و تنها به نظاره كردن آن بسنده كنيم.

اما چرا من؟ آنهم طلاق؟من كه سر شار از گرمي رابطه ام وسرشار از عشق؟

كسي جوابي ندارد؟

من در زمره زنان شيفته بوده ام.بي عشق هرگزاما حالا شده ام:

انچه خود داشت زبيگانه

به نظر شما به اين مقام رسيده ام يا توهميست؟

بعدا بيشتر خواهم گفت

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 12:32  توسط ستاره شکوهی  |